![]() |
![]() |
|
| نتایج حاصل از وبگردیهای این حقیر سراپا تقصیر |
|
دوستی نظری داده بود که با خواندنش ، بیاد داستانی افتادم که بارها در منــــــــابر و مجالس مختلف ،
علی الخصوص در شبهائی اینچنین احلی من العسل ، از مرحوم پدر شنیـــــــــــــده بودم . نقلش خالی از لطف نیست . مرادم از نقل ، مفاهیم است ، به شرح و تخلیص و نامها و تواریخ و... ، زیاد توجه نکنید . مرحوم پدرم ، که روحش قرین آرامش باد ، نقل میکرد : در زمانهای دور ، شیخی بود مراد مریدان و معتمد شهر ، با جبینی پینه بسته از عبادت ، بنام شیــــــــخ ابراهیم . تقوا و پاکدامنی اش آنچنان شهره شهر گردید که جوانی ، قبل از عزیمت به بیــــــــــــــــت الله ، همسرش را نزد شیخ ، برسم امانت ، سپرد تا در طول سفر حج ، زن جوان ، از گزنــــد بلایای آن عهد و روزگار مصون بماند . شیخ ابراهیم ، امانت را به اندرونی فرستاد و جوان نیـــــــــــز با خاطری آسوده عازم حج گردید . روزی شیخ ، برای وضو ساختن بحیاط منزل آمد در حین وضو چشمش بصورت زیبای آنـــــــــــــــــزن خطور نمود و شیخ ابراهیــم ، مفتی پر آوازه و متقی ، با یک نگاه شیدا شد . روزها با خود کلنــــــــــــــــــــــــجار رفت تا سر انجام زمانی بخود آمد و نفسش را خطاب کرد ، چه می کنی ، شیـــــــــــــــــــــــــــخ ابراهیم . با همین یک نهیب وجدان ، زن و فرزند و خانه و زندگی و امانت و عیره را رها نــــــــــــموده ، سر به بیابان گذاشت ، بقصد یافتن و دیدن و طلب هدایت از استادش در شهری دور . استــــــــــــاد را یافت اما او را نیز یارای پاسخ گوئی و ارشاد نبود . بناچار ، استاد نشانی استادش را بشیــــــــــخ ابراهیم داد . در شهری دورتر ، مردی بزرگتر بنام شیخ اسحق . شیخ ابراهیم راهی دیار شیخ اسحق شد تا از وی در این مشکل استـــــــــــــمداد و یاری و ارشاد جوید . پرسان پرسان ، زمین های زیادی را در زمانهایی طولانی در نوردیــــــــــــــــــــــــد تا سرانجام بشهر شیخ اسحق قدم نهاد . از هــــــــــــــــــــــــــــــــر کس در آن شهر سراغ منزل شیخ اسحق را گرفت ، پاسخش طعنه ای بود و زهر خندی ، که تو را با منــــــــــــــــــــــــــــــــزل آن بد کار چکار . آن مطرب خمار لواط کار . اعجاب و حیرتی غریب شیخ ابراهیم را فرا گرفت . او استاد استاد من است بدکار نیـــــــــــــــــــــــــست ، این نجوای شیــــــــــــــخ بود با خودش . تا اینکه سرانجام با الحاح سائل و اکراه مسئولین ، نشانی منزل شیخ اسحق را یافت و حرکت کرد . بنزدیک منزل که رسیـــــــــــــــــــــــــــد ، دید ظاهر خانه بخانه بدکاران می ماند . اما دل بدریا زد و دست بکوبه در . صدائی از پشت در بستــــــــــــــــــــــــــــــه گفت : دررا بروی شیخ ابراهیم باز کنید ، از راه دوری آمده . یاللعجب ، این کیـــــــــست که از پشت در بسته خبر می دهد ، وارد منزل شد ، شیخی آبله روی را دید با نوجوانی زیبــــــــــــــا در کنارش وجامی پر از می در دستش یک تار سالم ، کنار دستش و یک تار شکسته هم ، کنار درب منزل . تعجب شیـــــــــــــــــــــــــخ ابراهیم از دیدن این مناظر صد چندان گردید . شیخ اسحق اما ، از مافی الضمیر او ،انگار با خبر بود ، گفت : ها ، تعجب می کنی ، نه ؟ این تـــــــار که می بینی آماده شکستن است و بسرنوشت آن تار شکسته کنار درب دچار خواهد شــــــــــــــــــــــــــد ، حاصل دست یکنفر تار ساز است که در شهر ماست و روزی یک تــــــــــــــــــــــــــــــار می سازد . من این یک تار را ازو می خرم تا روزی عائله اش فراهم گردد و آنرا می شکنم که بدست نـــــــــــــــا اهل نیوفتد . این نوجوان زیبا فرزنـــــــد من آبـــــــــــــــله رو و زشت صورت است ، بشهادت همسرم . مگر « و یصورکم فی الارحام کیف یشاء » را نخوانــده ای . همسرش نیز بر این حقیقت گواهی داد که این نوجوان ، فرزند شیخ اسحق است . و اما این جام می که در دستم می بینی ، محتوی آب است . من آب را ، در جام شـــــــــراب می خورم که مردم ، مرا شیخ و معتمد شهر نپندارند و همسر نزد من بامانت نگذارند ، تا با یـــــــــــــــک نگاه شیدا گشته ، آواره کوه و بیابان شوم ، از برای یافتن اسباب نجات . آری دوستان عزیز نه بظواهر افراد می شود در بواطنـــــــــــــــــــــــــــــــــشان قضاوت کرد و نه هیچکس را بواسطه آن ظواهر از خود پست تر و دون مایه تر فرض نمود . یاحق |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت توسط حسین ظهوری |
|
|
بزرگی از قدما تفألی به خواجه حافظ زده ، این غزل طالع میگردد .
بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منــــقار داشت وندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست گفت ما را جلوه معشوق در اینــــکار داشت معبرین و مفسرین را امر می نماید ، تفسیر این غزل خواجه را بیان نمایند ،اما تعبیرات و تأویلات هیچیک را نمی پسندد . سرانجام براهنمائی یکی از ندما ، به وصال شیرازی ، شاعر نوپای آنزمان در شیــــــراز ، نامه ای می نگارد تا برموز این کنز بطی ، آگاهی یابد . وصال شیرازی که سوگوار همسرش بوده ، در پاسخ نامه آن بزرگ ، غزلی بهمان وزن و قافیـــــــــــــــــــه شعر خواجه، و بتأویل ، می سراید ، اینچنین : صاحبا در حالتی کین بنده غم بسیـــار داشت یادم آمد زان سؤالی کان جنـــــــاب اصـرار داشت بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منـــــقار داشت وندران برگ و نوا خوش نالــــــــــه های زار داشت فکرها بسیار کردم هیچ معلومم نــــــــــــــشد چون که در شعرش بطی اســرارها بسیار داشت عاقبت غواص گردیدم ببهر ابـــــــــــــــــــــجدی تــا ببینم این صدف آخر چه در در بـــــــــــار داشت بــــــــــــــلبـــــــــــــــــــلی برگ گلی شد ۳۵۶ با علی و با حسین و با حسن معیــــــــــار داشت برگ گل سبز و همی بـاشد نشانی از حسن چونکه در وقت وفاتش سبزه در رخســــــار داشت گل بود سرخ و همی باشد نشانی ازحسیـن چونکه در وقت شهادت عارض خونبـــــــــار داشت یک حسینی بود انذر سرزمین کربــــــــــــــــلا اصغر ناشاد را چون مرغ در منـــــــــــــــــقار داشت بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منـــقار داشـت وندران برگ و نوا خوش نالـــــــــــه های زار داشت این حساب ابجـــــدی آنهم حســــــاب رویتی تا ببینم مدعی آخر چرا انــــــــــــــــــــــــکار داشت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت توسط حسین ظهوری |
|
|
با نوشتن و مراجعه دوباره به زندگی نامه مختصر مرحوم پدر نکته ای بذهنم متبادر شد (شایـــــــــــد هم
نوشتن آن مطلب در واقع در اعماق درونم بهانه ای بوده برای اشاره به موضوع حاضر , نمیدانم ) . پرهیزراقم ازبررسی مسائل سیاسی دلیلی براجتناب ازبحثی که عرضه خواهدشد نیست چرا که اساسا این بحث را صرفا سیاسی نمیدانم بلکه یک بررسی تاریخی و جامعه شناختی یا از زاویه دیــــگر یک موضوع مذهبی با مختصر گرایشات سیاسی است . علت پرهیزم از مباحثــــــــــــــات سیاسـی هم دلائلی دارد که یکی از مهمترین آنها این است : مردم ایران بزعم راقم بعلت اعتماد به خاتمی و اعوان و انصارش و مجموعا فکرو راهـــکاری که برای حــل معضلات ایرانیان ارائه داد و متعاقب آن عهد شکنی وی , بخوانید خیانت , بهر دلیل , که هیچـــــــــــــکدام نمیتواند پیمان شکنی را توجیه کند , با سیاست و سیاسی کاران در واقع قهر کرده اند یکجـــــــــــور قهر سیاسی جامعه ایرانی , که اوج تبلور آن را در آراء احمـــــــــــــــــــــــــــــــــــدی نژاد میتوان مشاهده کرد . به اعتقاد نگارنده کثرت آراء احمدی نژاد اگر تقلبی در کار نبـــــــــوده باشد که آنهم مقال و مجال دیگری می طلبد , یکی از دلائلش همین نکته بود که خیلی ها از آن غفلت ورزیدند . چرا که شعار رئیس جمهور فعلی و فکری که او را پشتیبانی میکرد در واقع حــــــــــــــــــــــــــد اقل ظاهرا مخالف سیاست بازی بود چیزی که اصلاح طلبان بشدت بدنبال آن بودند ,سیاسی کردن جـــــــــــامــعه. بهر حال برآنم که حتی الامکان از سیاسی نویسی بپرهیزم چرا که آنقدر از کسانی که زمانی بــــــــرای اصلاح امور به آنها دل بسته بودم و سخت ناجوانمردانه (جوانمردی ؟!!) باین دلبستگی پشـــــــــــــــــــت کردند , بخوانید خیانت کردند , بیزار گشته ام که .... باز هم صد ها و هزار ها رحمت به آقایانی که علنا حرف دلشان , بی اعتباری رای مــــــــــردم , را زدند و گفتند تا به نتیجه رسیدند . یعنی خون خاتمی از امام حسین ع و حسن مثنی و ..... امیر کبیر و قائم مقام رنــــــــــــــــــگین تر بود که تا آخر روی عقیده شان ایستادند ومقابل ستم جائرین زمانه سر تعظیم فرو نیاوردندو جان دادند . آو !! بله , شاید مقتضیات و مصالح این زمان با آن زمان فرق داشته و اگر خاتمی آن نه بـــــــــــــــــزرگ را می گفت عده زیادی کشته می شدند و وضع مملکت بهم می ریخت و پس با این استـــــــــــــــــــــدلال درود بر ابوموسی اشعری و شریح قاضی وابن عباس و دیگر صلح جویان تاریخ !! مسئله ٌّ: اگر قرار بر صلح و مصالحه بود , همان ناطق نوری می آمد , بهتر نبود یا هاشمی میـــــــماند , همان که در مرحله دوم انتخابات اخیر آرزو می کردیم کاش انتخاب شود مصالحه جویانه تر نبـــــــــــــــود گنجی هم زندان نمی رفت , هجده تیری هم پیش نمی آمد که بتعبیر خاتمی عزیز !! یک مشــــــــــــت اراذل و اوباش به خیابان بریزند , عبدالله نوری وزر افشان و حجاریان و سایرین هم زندگی شـــــــــــــــان را می کردند . مردم هم دلخوش بودند و به مصلحین احتمالی بعدی راحت تر اعتماد می کــــــــــــــردند احمدی نژاد هم استاندار اردبیل بود و اینقدر رنج راه بخود هموار نمی کرد تا به ینگه دنیا بــــــــــــــــــرود و از آبرو و حیثیت ما دفاع کند . کرباسچی هم پلش را می ساخت . قصد داشتم وارد سیاست نشوم و بر این مقصود نیز پای می فشرم و بحث فوق را در همیـــــــــــــن جا قطع می کنم . علی الاصول فلسفه لباس روحانیت چیست ؟ چرا روحانیون مذهبی ما اینگونه لباس می پوشنـــــــد ؟ این سوالی بود که راقم از یک روحانی نسبتا روشن پرسید و وی آشکارا ازدادن یک جواب قانــــع کننده طفره رفت . پاسخ اکثر حضرات این است که به سیره پیامبر عمل می کنیم , رســــــول اکرم ص اینگونه لباس می پوشید ,ما هم خود را شبیه او کرده ایم . سوال من اینست که آیا نباید در عمل به سیره پیامبر , ونه دستور صریح ایشــــــان ,به انگیزه و عامـلی که باعث صدور این رفتار از ایشان گردیده توجه کرد ؟ قطعا جواب , کور کورانه تبعیت کردن نیــــــــست . حال که چنین است , انگیزه ایشان چه بود ؟ این بود که می خواست خود را شبیه مردم زمانــــــــه اش کند تا با او احساس بیگانگی نکنند , او را از خود بدانند و غریبه نپندارند , کما اینکه آن عرب بیـــــــابانی وقتی وارد مسجد شد نتوانست از روی ظاهر و لباس و حتی جایگاه نشستن رسول اکرم را بشناسـد و پیامبرص را باو معرفی کردند تا شناخت . آیا بواقع روحانیون ما هم از افراد عادی جامعه قابل تمیــــــــز نیستند ؟. آیا در عمل باین سیــــــره به نتیجه مورد نظر پیامبر ,رسیده اند ؟. یا اگر قرار است کورکــورانه و بدون توجه به مقتضیات زمان فقط بسیره عمل کرد چراروحانیون ما سوار اسب نمیشوند ؟مگر پیغمبر سوار اسب نمی شده ؟ چرا مانند پیامبر در خانه های گلی زندگی نمی کنند ؟ چرا لباسهای خود را با دست نمی شویند ؟ و هزاران چرای دیگر . نکته جالب اینکه در زمان پیامبر رسم بود مردان موهای خود را بلند کرده می بافتنــــــــد ,پیغمبر ما هم همین کار را میکرد و موهایش را میبافت , کما اینکه در نقاشی های منسوب به ایشــــــــــــــــــان دیده می شود . ولی در زمان امام صــــــــــادق علیه الصّلوةُ و السّلام , رسم بر این شد که مردان موی خود می تراشیدند ,امام ع نیز همین کار میکرد , حال سوال اینست که در عمل بسیـــــــــــــــره معصومین آیا بایدمانند پیامبر ص موی را بلند کرده بافت یا مثل امام صادق موی را تراشید؟ . عاقلانه ترین جواب این است که هر طور اقتضای زمانه ایجاب می کند چون آن بزرگــــــان هم بر اسـاس رایج بودن و شیوع عمل , تا حدی که با محکمات شرع مغایرتی نداشته باشد , ازآن استــــــــــــــــــقبال می نمودند . بعبارت دیگر باید خود را شبیه مردم نمود , هر طور که غالب مردم هستند . حال که چنین است , چرا در مورد لباس این قاعده عقلی صدق نمی کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ؟. اعتقاد نگارنده بر ایـــــــن است که اگر روحـــــــــــــــانیت شیعه لبـــــــــــاسی همانند مردم بتن می کرد از طرف عامه مردم قابل قبول تر و پذیرفتنی تر بود و مردم بیشتر احســــــــــــاس یگانگی با این شخص می کردند , بباطن سیـــــــــــــــــــــره پیامبر هم عمل شده بود . بگذریم که بقول مرحوم مطهری تا این اواخر , دوره صفویان , مــــــــــا اســـــــــاســـــاً صنف و گروهی بنام روحانی نداشتیم , عالم دینی بود , آگاه بعلوم دینی , که لباس خاصی هم نداشت . این بحث را در زمان مقتضی دیگر , ادامه خواهم داد , انشاء الله . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت توسط حسین ظهوری |
|
|
چیـــــــــــــــــست حقایق پنهان ایـــــــــــــــن زندگی ؟
چگونــــــــــــــــه باید زیـــــــــــستن ؟چگونـــــــــه باید مردن ؟ چرا بشر ؟ چرا اینگونه ؟ با آن قدرت عجیب و غریب و عظیم حقیقت , چرا بشر , چرا انسان ؟ چرا با این ترکیب و خلقت ؟ چیـــــــــــــــــــست حقایق پنهان ایـــــــــــن زندگی ؟ چرا اینجا , اینجا با اینهمه های و هوی و هوس ؟ با اینهمه بی مهری وبا اینـــــــــــــهمه نـادانی و دروغ ؟ چگونه به حقایق و بواطن افراد پی باید بردن ؟ همه راست میگویند که مضمون حمل بر صحــــــت است و نادرست نمی نماید , همه دروغگویند و فریبکار که حقیقت ظن منطقی و بخردانه و حسابــــــــــــگرانه است و نا صحیح بنظر نمی آید . این فرقان اصلا چیست ؟ در کجا باید جسنجویش کرد , بامید یافتــن ؟ با ابزار فرقان واقعا میتوان ورای ظواهر را دید و سنجید ؟ همه میگویند من راســــــــــــــــــــــت کردارم , هر کجای دنیا که سفر کنی همین مدعا بینی , منم که راست میگویم , منم که حقم و حقیقتم و خود حقیقتم بمن بگروید و بامید صداقتم باین سفینه در آئید که نجات یابید از خطرات این حیــــات پر آفات . فرقانم کجاست همین جاها گذاشته بودمش ؟ در کنار جانماز عشق سر تاقچه جاودانگی . عشق که هست پس فرقان را گــــــــــــــــــــــــو گم گشته باش که مفتاحی نزدیکتر بصلاح آمد افتتاح . عشق و حقیقتش را, اما , یارای کمک باین سر گشته وادی همه و هیچ هست ؟ من سر گشتـــــــه نادان کمتر از ذره ناچیز بی مقدار آن کائناتی که گر همه اش یکسره انـــکار شـــــــــــــــــــود , بر دامن کبریای حقیقتش گردی هم ننشیند ؟ چیـــــــــــــست حقایق پنهان ایـــــــــــن زندگی ؟ فرقانم که پیدا شد , عشق هم که هست , پس پیش بسوی حق و حقیقت ؟ گو همــه دروغ پردازان عالم سر از چنبره فریب در آورند که هم فرقان هست و هم عشق . چیــــــــــست حقایق پنهای ایــــــــــــن زندگی ؟ چگونه باید زیستن ؟ چگونه باید مردن ؟ چگونه باید .... ای حقیقت حق , تو , هم چگونه زیستن را بمن بیاموز هم چگونه مردن را و هم همه حقایـــق دیگر را که سخت جاهل بر این معارفم . یا حق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت توسط حسین ظهوری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
1- دوستان علاقمند به نقد ، توسط کامنت اظهار تمایل نمایند تا علاوه بر ارائه لینک،در اولین فرصت وبلاگ این عزیزان مورد معرفی و نقد و بررسی قرار گیرد .
2- ارائه لینک (پیوند) ، لزوما بمفهوم تایید محتوای وبلاگ مورد پیوند نخواهد بود . |
| آرشیو موضوعی |
|
ادبی سیاسی فرهنگی طنز مذهبی فلسفی آزاد متفرقه شخصی نقد |
|
RSS
![]() ![]() ![]() ![]() |